تبليغاتX
فرشته کوچکم نیکا Lilypie Third Birthday tickers
خاطرات رشد و بالندگی دختر عزیزم نیکا در پناه خداوند
ایام محرم و صفر رو به پایانه. ولی دوستان فکر نکنند نیکا گلی بهره ای از این ایام نبرده ها!!

دخترکم تو روضه مامان بزرگش کلی در مجلس امام حسین (ع) خدمت کرده؛ مثلا تعارف دستمال کاغذی به مهمون ها... و روز آخر  روضه هم که در کنار سفره حضرت رقیه (س) کلی حال معنوی داده به مجلس.

در کنار خشت و خار و شمعهای روشن، ...

این دختر 3ساله....

خودتون ببینید:

اینم عکس دختردایی گل نیکا جیگر عمه، محیصا گلی تپلی

+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1390ساعت 22:52  توسط مامان نیکا  | 

تولد تولد تولدت مبارک

مبارک مبارک تولدت مبارک

امروز اولین روز آغاز 4 سالگیته

دختر قشنگم تولدت مبارک

بازم تولدت تو ماه محرم افتاد و مامانی هم نتونست مثل پارسال قبل از محرم برات جشن بگیره

بجاش 1 تولد کوچولو چند روز دیگه برات میگیریم گلم

ایشالا هزار ساله بشی

همیشه شاد و سالم، در پناه خداوند

(موش موشکم! چون متولد سال موشی این عکس رو برات میزارم)

Thailand free Glitter comment

Happy Birthday Comments & 4th Of July Thailand comment

(قولی که به خاله سارا و بقیه دادیم فراموش نشده . عکس جدید محیصا جون رو هم میزارم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 9:1  توسط مامان نیکا  | 

دوستان عزیز راست میگن دیگه

ما خیلی وقته عکسی از نیکاخانوم تو وبلاگ نزاشتیم!

این عکس مال روز عید قربانه که فضای بازی موجود در فرودگاه به دادمون رسید و در تاخیر 1ساعته نیکا جون رو حسابی سرگرم کرد. (یادم رفت بگم نیکا خانم برای دومین بار به مشهد مشرف شد، دفعه پیش 4ماهه بود که با مامان مریم و ... رفته بودیم. )

از بین همه عکس های تابستان گذشته به این عکس که در ییلاقات ماسال گرفته شده اکتفا میکنیم. جلوه ای از زیبایی آفرینش، یک بهشت واقعی بود:


این عکس هم همونجاست که هم تراز بودن ما با ابرها رو نشون میده. (دست عموی نیکا خانم درد نکنه که این مکان زیبا رو به ما معرفی کردند.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 17:7  توسط مامان نیکا  | 

دختر خوشگلم اعتراف میکنم خودمم دلم برای وبلاگت تنگ شده بود

1خاطره کوچولو: دیروز که شکلات خورده بودی و صورتت 1ذره کثیف شده بود من که تو اتاق بودم بهت گفتم: نیکا برو از رو میز هال 1دستمال کاغذی بردار دهنتو پاک کن!

شما رفتی و برگشتی گفتی: نیست مامان!

من که فکر کردم پیداش نکردی یا میخای تنبلی کنی (نگو با جعبه خالی مواجه شدی!)، گفتم برو تو اتاقت از دستمال کاغذی پو خودت بردار.

گفتی:اٍ اٍ اٍ! میخای مثل دستمال خودتون تموم بشه؟؟!!!

من اومدم تو هال جعبه خالی دستمال کاغذیو دیدم و فهمیدم....

قربونت برم که نمیخای دستمال کاغذیای اتاقت تموم بشه

قربونت برم که انقدر پو و رفقاشو دوست داری!

قربونت برم که تو دیگه از منم صرفه جو تری مامان!!

اسکرووووچ

+ نوشته شده در  جمعه 13 آبان1390ساعت 16:34  توسط مامان نیکا  | 

ماه مهمونی خدا داره تموم میشه؛ اما

گل من

امسال  چه خاطره های قشنگی از همراهی ات، تو این مهمونی دارم...

شاید کسی باور نکنه که تو هم تو این ماه آسمونی تر از همیشه بودی، نشونه اش هم شیطنت کمترت، آرامش بیشترت بود. جدا که خوب با مامان همراهی کردی!

اولین افطاری که بابایی خونه نبود -انگار میدونستی مامان از تنهایی افطار کردن بدش میاد- یه دفعه بازی رو ول کردی اومدی روبروی من سر میز افطار نشستی! اون لحظه، با بغض،  از ته قلبم از خدا خواستم روزهایی بیان که تو با اشتیاق خودت، سر سفره افطار همراه من باشی.

آخرین شب قدرهم که خدا توفیق داد بریم مراسم، با ذوق و شوق چادر مشکیت رو پوشیدی و ....من وبابا هزار تا عکس ازت گرفتیم.

فرشته قشنگم! تو اون شبها چی برات میتونستم از خدا بخام جز عاقبت به خیریت؛ جز اینکه خدا تو رو پیرو دینش قرار بده، یک انسان کامل و موفق در زندگی خودت، فرزند صالحه ای برای من، و بنده مومنه ای برای خدا باشی. ان شاء الله

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 شهریور1390ساعت 6:4  توسط مامان نیکا  | 

عروسک قشنگم

مامانی رو ببخش که این روزها کمتر باتو بازی میکنه، کم حوصله تره...

منو ببخش که این روزها نمیتونم پارک ببرمت یا گردش

منو ببخش اگه شبها با خوندن 5مین قصه شب برای تو ...دیگه کاسه صبرم لبریز میشه و...

بازم تو میخوابی و  من میمونم و عذاب وجدان که ایکاش کمی صبورتر بودم

میخام برات شهرزاد قصه گو استخدام کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1390ساعت 7:7  توسط مامان نیکا  | 

دوستان، اقوام، آشنایان...همگی سلام

بابا چرا نمیاین یه رونقی به وبلاگ دختری ما بدین؟؟

1 اتفاق خوبی که در سیر تکاملی بازیهای نیکا جونم افتاده، اینه که گاهی برای دقایق طولانی با اسباب بازیهاش، خصوصا عروسکهاش، به تنهایی بازی میکنه.

و این موضوع مامانی رو به شدت ذوق زده کرده!

این صندلی رو خودش برای خرسی درست کرده،

میز گرد عروسکها

از طرفی به شدت سعی داره کارها رو به تنهایی انجام بده -بدون کمک ما- و اگه لازم باشه شدیدا تو نقشش فرو میره(زیر پوستی)! اینم 1 حکایتش:

چند روز پیش علیرغم توصیه های مکرر مامان در روزهای گذشته مبنی بر اینکه وسایلهای شخصی مامان مربوط به مامانهاست و بچه ها نباید دست بزنن، مامان وارد اتاق میشه و میبینه نیکا خانوم شدیدا داره به خودش میرسه... وقتی قیافه برافروخته مامان رو میبینه، با تسلط کامل به خودش، انگشتش رو بالا میبره و خطاب به مامان میگه :

نی نی تو نباید به اینا دس بزنی، من مامانتم، اینا به تو مردوت نییییییس! (مربوط نیست)

مامان بیچاره اون لحظه نمیدونست بخنده یا گریه کنه


+ نوشته شده در  یکشنبه 22 خرداد1390ساعت 16:37  توسط مامان نیکا  | 

روز همه مامانای گل و زحمتکش مبارک!

این عکس هم هدیه به مامانای دختردار:

نیکا و مامان به مناسبت روز مادر با تور البرز من رفته بودند برغان؛ اونجا انقدر سرد بود که مامان سرما خورد

عوضش نیکا خانوم کلی بهش خوش گذشت و 1 دوست خوبم پیدا کرد

اینم عکس نیکا و دوستش:

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 8:42  توسط مامان نیکا  | 

سلام به همه دوستان که به ما لطف دارن و سری میزنند و پیامی میزارند و دل ماروشاد میکنن.

اول به وعده پارسالمون عمل کنیم و چند تا عکس از سفر نیکا جونی

اینجا باغ وحش Negara ست. و نیکا با چند تا نی نی هم سن خودش دوست شده:









اینجام خسته و کوفته از پارک آبی برمیگشت:
پارک آبی sunway lagon

اینجا بعد از چند روز با اشتها غذا خورد و ما رو ذوق زده کرد:


الان که مشغول نوشتنم نیکا خانوم اومده دوربینش رو گرفته سمت من و با جدیت میگه: منو ببین! بخند، بخند، بخند.... (دوربین قدیمی خودمونو صاحب شده! و اینکه ما رو توش میبینه خیلی واسش جالبه)

ببخشید از ترس اینکه عکسها نپره با کیفیت پایین آپلود کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 فروردین1390ساعت 18:33  توسط مامان نیکا  | 


سال نو همه پیشاپیش مبارک

ان شاءالله برای همه دوستان و آشنایان سالی خوب و سرشار از نعمتها و لطف بیکران خداوند باشه!

برای نیکا خانوم و مامان و بابایی هم همینطور

برای همه سلامتی و  خوشی آرزو میکنم

+ نوشته شده در  شنبه 28 اسفند1389ساعت 8:38  توسط مامان نیکا  | 


  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

ای زیباترین هدیه خداوند!
چگونه شکر این نعمت را بگزارم که با آمدنت

عطر بهشت را به خانه مان آوردی،

و برای من

عشق را تفسیری دوباره کردی.

می نویسم

تا یادگاری باشد از روزهای شیرین کودکی ات،

و روزهای زیبای زندگی مان با تو.


صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

پیوندهای روزانه
آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پیشین
<-ArchiveTitle->

آرشیو موضوعی

نویسندگان

پیوندها
ستایش کوچولو